مرا که هیج چیز زندگی
نمی کشاندم به خود
برای لمس بودنت
و در سکوت ماندنم
میان گرمی ِ حضور ِ تو؛
به من اجازه می دهی؟
به من اجازه می دهی،
دوباره از تمام مردم زمانه ام
و مرد ِ خوب ِ خاطرم
-که تو به من بخواندی اش_
کناره گیرم و
به کنج گرمی حضور تو
پناه آورم ؟ عزیز!
به من اجازه می دهی
که دخترانه سر به سینه ات گذارم و
تمام بغض های تلخ روزگار ِ سختی ام
-که سالها میان ِ قلب من نشسته است. –
به خاطر حضور تو
به اشک های خود بدل کنم؟
مرا به گرمی پناه ِ تو
نیاز هست.
مرا پناه ده، پناه ده
دوباره ام پذیر که،
که هیچ چیز زندگی
-بجز شما و اصل ِ ما-
مرا به خود نمی کشد.
نه رنگ ها و زنگ ها
نه اتفاق های خوب روزگار
نه تلخی زمانه ام.
فقط دوباره ام به گرمی پناه تو
نیاز هست؛
که سالهاست خستگی
میان ِ جان من نشسته است.
و جز حضور خوب و گرم تان عزیز
به هیچ چیز دیگرم
نیاز نیست.
پدر، به من بگو
مرا، میان سینه ات
دوباره جای می دهی،
برای گفتن غمم،
به من مجال می دهی؟..............