دردی از نو در دلم آغاز کرد
اشتیاقم در میان بنهاد و سوخت
گریه هم شورآبه ای بر زخم گشت
مویه ای را بی بیان سر داد و سوخت
آمد امید ظفر اما شکستی تلخ بود
هستی ام با خان و مان پرداد و سوخت
آه... آه... از رسم ِ تلخ ِ روزگار
قرعه ی صبرش به جان افتاد و سوخت
یا مدّبر الیل و النهار
یا محول الحول و الاحوال
حوّل حالنا الی احسن الحال
خدایا بگردان ز حال دلم
غم غربتت را به روی زمین
خدایا!
خدایی که شب را به تدبیر خویش
به روز آری و سلطنت می دهی،
شب روزگارم به تدبیر خویش
چو روزان روشن منوّر نما!
خدایا
دلم را بگردان به میل خودت
و چشمم برقصان به آهنگ خویش؛
بهین روز و شب را
بهین حال را
خودت دانی آنرا برایم بیار
به تدبیر زیبایت ای بهترین!
مرا عاشق خویش بنما و خلق زمین
شكوه ندارم بشنو خوب من
آتش دل، آتش آخر گرفت
راه نبردم به تو مي داني ام
آه كه سوداي من از سر گرفت ...
آه خدا، آه كه آتش مرا
سوخت مرا سوخت و از سر گرفت
راه نبردم كه بگويم ترا
روز و شبم نام ِ برابر گرفت
خواستم آتش بزنم جز ترا
آتش عشق، جان مرا در گرفت
سوختم و هيچ ندارم اميد
سر زميانش بتوان بر گرفت
گوش كن اين حرف وادع مرا
سخت ترين درد به باور گرفت
با من بگو ای خوشترین آواز خلقت
دردی که می سوزد ترا و این رهایی
با من بگو، با من بگو خاموش منشین
سر تا بپایم گوش هست و شنوایی
آری بگو از داغ مردانی که رفتند
یا کودکانی کز درد دارند آشنایی
با من بگو بغضی که می سوزد تنت را
دیگر بس است ای عشق این پارسایی
با من بگو جان ِ دلم، ای جان ِ جانم
اندوه تو جانم بکاهد، جان ِ مایی
بر بهترین بودن قسم ها یاد کردم
با من بگو تا بهترین ها را بیابی
حتی خیالت می دهد، جانی به جان خسته ام
از عشق تو پُر می شوم، آنی به جان خسته ام
مدیون تو گشته دلم، قالب تهی می کرد اگر
چشمان تو با من نبود، دانی؟ به جان خسته ام
از هفت خان قلب من، چشمت چو رستم می رود
دیگر نمانده بر دلم، خانی به جان خسته ام
قلبم به کس مایل نشد، رویت بدید و واله شد
گویا تو داری از ازل، " آنی " به جانی خسته ام
ای کاش تا روز ابد، جانم به جانت ره برد
جز تو نمی خواهم دگر، جانی به جان خسته ام
روزگار آشفته تر یا روز من، یا زلف تو
شب سیه تر از دو چشمت،یا همه دنیای من
زندگی جانبخش تر یا صبح یا لبخند تو
قهر تو غمناک تر، یا هجر، یا آوای من
خنده ی می شادتر یا آسمان، یا چشم تو
ناله نی زارتر، یا قصه ی غم های من
آتش دل گرمتر یا مهر یا آغوش تو
عهد تو بی پایه تر، یا باد، یا فردای من
گل خیال انگیزتر یا بوسه، یا دیدار تو
غم ملال انگیزتر یا ناله ی گیرای من
در کشیدن هجر بهتر، یا بلا، یا ناز تو
در شنیدن نام تو، یا شعر شور افزای من
بیژن سمندر
مرا که هیج چیز زندگی
نمی کشاندم به خود
برای لمس بودنت
و در سکوت ماندنم
میان گرمی ِ حضور ِ تو؛
به من اجازه می دهی؟
به من اجازه می دهی،
دوباره از تمام مردم زمانه ام
و مرد ِ خوب ِ خاطرم
-که تو به من بخواندی اش_
کناره گیرم و
به کنج گرمی حضور تو
پناه آورم ؟ عزیز!
به من اجازه می دهی
که دخترانه سر به سینه ات گذارم و
تمام بغض های تلخ روزگار ِ سختی ام
-که سالها میان ِ قلب من نشسته است. –
به خاطر حضور تو
به اشک های خود بدل کنم؟
مرا به گرمی پناه ِ تو
نیاز هست.
مرا پناه ده، پناه ده
دوباره ام پذیر که،
که هیچ چیز زندگی
-بجز شما و اصل ِ ما-
مرا به خود نمی کشد.
نه رنگ ها و زنگ ها
نه اتفاق های خوب روزگار
نه تلخی زمانه ام.
فقط دوباره ام به گرمی پناه تو
نیاز هست؛
که سالهاست خستگی
میان ِ جان من نشسته است.
و جز حضور خوب و گرم تان عزیز
به هیچ چیز دیگرم
نیاز نیست.
پدر، به من بگو
مرا، میان سینه ات
دوباره جای می دهی،
برای گفتن غمم،
به من مجال می دهی؟..............
گهی شادی آری و گه غم بباری
گهی اوج و گاهی زوالم فرستی
نمی خواهمت تو برو سوی یارانت
که عمری تو قلب مرا سخت خستی
برو از ازل بین ما بوده دوری
نخواهم زتو یک زمان همنشستی
رهایم نما با خدا خلوتی هست
تو بی اعتباری، تو ای چرخ هستی
از این شکسته بال و پر، چرا گریز می کنی؟
مرا به دام خود ببر، چرا گریز می کنی؟
از این نگاه عاشقی که غرق ِ عشق می شود
گرفته خویش بی خبر، چرا گریز می کنی؟
چرا نگاه می کنی، چرا سکوت می کنی
چرا بدون همسفر، چرا گریز می کنی؟
چرا برای دیدنم حصار را نمی کنی؟
که گشته عمر بی ثمر، چرا گریز می کنی؟
گمان مبر کسی دگر گرفته از دلم خبر
نگشته آن شبم سحر، چرا گریز می کنی؟
نشسته ام به انتظار، مگر که یاد من کنی
نگاه ِ من به روی در، چرا گریز می کنی؟
گویند
امروز ِ تو، نگه روز پیش توست
پس خانه ای بکش
که حسرت امروز و روز توست
فردا
میان خانه ی خود، در کنار عشق
بنشین و خانه ی نو،
باز هم بکش.
خبر داری آخر که این روزگار
چه ها کرده با این دل ِ نغمه ساز؟
نمی پرسی از خود چرا می رمم
ز دشت نگاهت، ز آهنگ ِ ناز؟
نمی دانی، آن بودنت می کشد
مرا تا نیایش، مرا تا نماز
مرا عالمی درددرسینه مانده
و بر دل بود تا ز عجز و نیاز
گذارم سرم روی زانوی تو،
گشایم ز سرّ ِ دلم عقده باز...
ولی خواب خوش! روی دیدار نه
تو در خواب نازی و من در نیاز
ای جادوانه ترین شعر زندگی
می خواهم از صمیم دلم آرزو کنم
این عاشقانه نگاهم به قامتت
و پاکی ام به قلب تو
آری، به قلب تو
و اشتیاق وصف ناشده ام را به جان تو
واز برای هر دویمان
خانه ای قشنگ
سقفی پر از نیاز و نوازش،
سکوت و عشق
آزاد بودنمان را کنار هم
می خواهم از صمیم دلم آرزو کنم
یک عمر بندگی خالصانه ی ما را به حضرتش
و بندگان پاک به جا مانده از وصال
و از درون خانه مان تا وصال رب
برای رب
می خواهم از صمیم دلم آرزو کنم
می خواهم از صمیم دلم آرزو کنم...
ما صبر بدین دیده ی خونبار نداریم
بازآی که چشمان تو دیری است
عمر من و
عمر گنه ماست.
چشمان خاطره ام کاوید
"چشمان مشکی و جذّابت
لبخند پر از مهرت،
بالای پر از رازت
آن شوق نگاه ِ تو
از عمق دو چشمانت
تا قعر دلم رفتن
زان پس نگه گرمت
بر روی زمین بردن
آنگاه به صد پیله
در خویش فرو رفتن
گویی به صدت الحاح
یک درد فرو خوردن"
دیشب، نگاه تو
پردرد بود و پر از ناله
چون روز،
پر از اندوه، چون روز پر از هاله
دلخواه من به خدا دیر است،
فردای ما طلسم هزار اندوه
این درد میان دل
انبوه مثال کوه
انبوه مثال کوه
چه بلاها به سرم رفت، خدایا دیگر مپسندم که شود روز به روزم بدتر
ز سر لطف مرا بر به همانجائیکه بگذارم ز سر امن به آغوشش سر
بابا اگرچه اشکم - از گونه ام روان –
بی اختیار بود
-در گرگ و میش صبحگاه-
و بر لبم
شعری ز خواجه حافظ ِ شیراز، بی گمان
(یارب این نوگل خندان که سپردی به منش
می سپارم به تو از چشم حسود چمنش
دور باد، دور باد آفت دور فلک از جان و تنش
از جان و تنش ...)
و بر دلم نمی گذشت، که تو از اوج آسمان
من را ببینی ام
با آن صدای گرم و صمیمی
پُرطنین و مرد
من را بخوانی ام
و از برای دل ِ تنهای دخترت
«مهسای من» بگویی و من را صدا کنی
و از غمم بپرسی و دل را دوا کنی
- من را صدا کنی؟؟!
با اینکه بار چندمی است
که صوت تو، جان مرا ارج و قرب داد؛
باور نمی کنم، باور نمی کنم -
بابا چقدر دوست دارمت به دل
اندوهم از تن من بار می کشد
وقتی به خانه ی دل من پای می نهی
بی آنکه با تو بگویم هوای دل
یا اینکه از تو بخواهم دوای دل
بابا تو بهترین پدر ِ کلّ ِ عالمی
هر چند هرگزم به تو لایق نمی شوم
اما بدان به خاطر تو دلم شاد می شود
با اینکه قرن هاست، زمین از تو خالی است
اما تو در میان سینه ی من، خوب ِ عالمی
و از غم زمانه مرا باک نیست
زیرا تو با حضور ناباورانه ات
چه خوب
غم را ز سینه ی من پاک می کنی
بابای خوب ِ من
من در میان مهر ِ تو غرقم،
ببخش اگر
بابای خوب خودم خواندمت،
نه حضرتم.
آخر که دخترانه در دل خود
دوست دارمت،
من دوست دارمت.
حافظ بگو، که جانم از تن من بال می کشد
این را که تا به کی ام تلخ را نوشت
حافظ هوای گریه نمودم تو نوحه خوان
از بی شکیبی من، زین انتظار ِ زشت
حافظ سرم به زانوی تو، تو غزل بخوان
شاید غمم برود زین پاکدان سرشت
می آیم از سپیده دمانِ روان، ببین
نوری که در سکوت اهورایی من است
از بامداد سرزده ام از چکاد خویش
تا بیکران، تشعشع رویایی من است
در خانقاه خلسه ی یکتایی ام نشست
خورشید، محو تابش تنهایی من است
این لحظه های آینگی در هوای تو
هستی دچار جذبه ی زیبایی من است
دریا، درخت، سنگ، ستاره، پرنده؛ رود!
آرام باش! وقت شناسایی من است
قربان ولیئی
سحر از دست تو در اضطرابم به شام هر شبم می بارم ای دوست
تو گفتی:«عاشقم شو،زان پسش من تو را هم در برم می دارم ای دوست»
نگفتی اینهمه تشویش دارد نگفتی تا ابد در دامم ای دوست
نگفتی این تبِ عشقت فزاید و یا در بند تو بی تابم ای دوست
بخوان من را که آرامش پذیرم بخوان تنها همین را خواهم ای دوست
بخوان در سینه ام یک آه پردرد به امید صدایت دارم ای دوست
بخوان تا شک به عشق خود نیارم بخوانم، منتظر، بر بامم ای دوست
...
ولی این را بدان که تا قیامت به عشق نازنینت بالم ای دوست
وه وه که بدیدار تو چونم تشنه چندانکه ببینمت فزونی تشنه
من بنده آن دو لعل سیراب توام عالم همه زین سبب بخونم تشنه
مولانا
به سپاس جان و جسمم، به تلاوت نگاهت
به سکوت پرزغوغا، به خیال کبریایی
به همیشه با تو بودن، به کلام با تو گفتن
به جواب بی صدایت، به خلوص آشنایی
به همه کسم تو بودن، به رها نکردن من
به پناه امن بودن که تو کردگار مایی
بدهم قسم همه خوب! تو خدای پاک و محبوب!
تو مرا به عمر بگذار که دهم ترا گواهی
که تویی خدای خوبم، غم و چاره ی دل من
به گناه عشق کشته و به حی نموده راهی
،
«سرخدمت تو دارم بخرم به لطف و مفروش
که چو بنده کمتر افتد به مبارکی غلامی»*
*بیتی از حافظ
ای صبر مرا به لطف خود یاری کن من بر تو چو شیر مادرم محتاجم
وقت است پناه امن خود بگشایی زیرا که به دام مکر روزگار افتادم
چرا چشمان تو اینجاست؟ ز چشمانم چه می خواهد؟
که با آن جذبه ی دلخواه، نماید جستجوی من
چرا چشمان تو اینجا به کند و کاو مشغول است؟
مگر شک دارد از کاری که کرده با سبوی من؟!
زجانِ من چه می خواهی؟ به جانت جان من جاری ست
به پای سرو بالایت، به پای آرزوی من
دوباره ایستاده ای، و می خندی به چشمانت
ولی می گریم اینجا من، خدا ای سمت و سوی من!
مگیر از من نگاهش را، زچشمانش مرا دوری ست
بتاب این بخت واگونه، بیاور خوبروی من
دوباره چشم او اینجاست، منم در اشک غلطانم
بگو تا کی ببارم من؟ بگو ای های و هوی من؟
دوست دارم تا بدانند عاشقم من عاشقِ تو
عاشقِ رب العبادم، عاشقِ ربُ المُنایا
دوست دارم در وجودم تا ابد نورت بماند
تا ابد، تا بی نهایت، تا خودت، روح القدوسها
دوست دارم تا بدانی من به تو محتاج هستم
احتیاج بنده ای نه، احتیاج کلّ و اعضا
احتیاج قطره ای که دور مانده از وجودش
بی تو من معنا ندارم، با توام دریای دریا!
تا ابد گر صبر باید، صبر من هم مست آید
گر تو می خواهی به دردم، من کی ام؟ ای خوبِ دلها
من به تو محتاج هستم، نه که ادعونی بگویی
من ترا خواهم به جسمم، من ترا خوانم به جانها
با من ای جان عاشقی کن، حرف بگشا، سروری کن
با توام ای مونس جان با توام ای یارِ تنها
روز مرگم روز شادی ست جسم من اینجا زیادی ست
با تو وقتی آشتی هست، با تو تا آغوشِ فردا
چشم من بر ساعت من، لحظه ها را می شمارد
ای خوشا آن لحظه ای که گوییم: کافی است، برپا!
ای جادوانه ترین شعر زندگی
می خواهم از صمیم دلم آرزو کنم
این عاشقانه نگاهم به قامتت
و پاکی ام به قلب تو
آری، به قلب تو
و اشتیاق وصف ناشده ام را به جان تو
واز برای هر دویمان
خانه ای قشنگ
سقفی پر از نیاز و نوازش،
سکوت و عشق
آزاد بودنمان را کنار هم
می خواهم از صمیم دلم آرزو کنم
یک عمر بندگی خالصانه ی ما را به حضرتش
و بندگان پاک به جا مانده از وصال
و از درون خانه مان تا وصال رب
برای رب
می خواهم از صمیم دلم آرزو کنم
می خواهم از صمیم دلم آرزو کنم...
به خدای می سپارم مگرم شبی بیایی
سر درس عشق دارم سر درس آشنایی
سر درس حرفهای نگه دو عاشقِ مست
به دو چشم خیره بر هم، نگه خدا خدایی
به دو چشم خیره برهم، به زوال درد و ماتم
به سکوت رفته بی غم، به نوازش و رهایی
به خدای می سپارم به خدای دردمندان
که درون سینه ام را کند از سکوت خالی
به خدای می سپارم که به راه من درآیی
که ببینمت به چشمم، کنی ای الاه یاری؟
به خدای می سپارم به خدای خوب و پاکی
که به لطف بی بدیلش، دل من بگشت راهی
خسته ام از این کویر، این کویر کور و پیر
این هبوط بی دلیل، این سقوط ناگزیر
آسمان بی هدف، بادهای بی طرف
ابرهای سر به راه، بیدهای سربه زیر
ای نظاره ی شگفت، ای نگاه ناگهان!
ای هماره در نظر، ای هنوز بی نظیر!
آیه آیه ات صریح، سوره سوره ات فصیح!
مثل خطی از هبوط، مثل سطری از کویر
مثل شعر ناگهان، مثل گریه بی امان
مثل لحظه های وحی، اجتناب ناپذیر
ای مسافر غریب، در دیار خویشتن
با تو آشنا شدم، با تو در همین مسیر!
از کویر سوت و کور، تا مرا صدا زدی
دیدمت ولی چه دور! دیدمت ولی چه دیر!
این تویی در آن طرف، پشت میله ها رها
این منم در این طرف، پشت میله ها اسیر
دست خسته ی مرا، مثل کودکی بگیر
با خودت مرا ببر، خسته ام از این کویر!
قیصر امین پور
شرمسار بندگی، گفتن خدا خدا
بابت نیاز دل، بابت حضور درد
با خودم به عهد سخت گفتم آیم و ترا
مدح و ناز می کشم، چون همان یگانه مرد
آمدم به شوق تو... بس که خوب و خالقی
ناز من تو می کشی، ناز دختری نژند
زشتیاق بودنم، پهن سفره های فیض تو
من ولی خموش و گنگ، سینه ای ز آهِِ سرد
ناز من کشیدی و گفتی ام دگر بس است
آه خوبِ خوبِ من! بغض و درد، بغض و درد
روزهای میهمانی ات رو به آخرست و من
آمدم، چسان روم، چون نبود چون تو فرد
درد من تمام نه، شعرِ من تمام شد
شعر یک نیازمند، که ترا نیاز کرد
و با تمام توانمندیم سکوت کنم
و تن دهم به همین شغل های معمولی
و هم زبانی مردان به خود حرام کنم
و انزوا طلبم ز همه مردهای معمولی
و ادعای الست خودم ز یاد برم
و خو کنم به همین دردهای معمولی
تو گفته بودی اگر که صبر کنم و صبر کنم
مرا به لطف خود ببری زین هوای معمولی
و صبر کردم و گفتی که صبر کافی شد
ولی ز لطف نگه داشتی مرا و... چرای معمولی
به اعتقاد خودم می دهم ترا قسم که ببر
که مرگ بهتر از این نشو و نمای معمولی
...
*مصرعی از حافظ« لب از ترشح می پاک برای خدا / که خاطرم به هزاران گنه موسوس شد»
دوبار بوی ترا می دهد فضا، ببین، بو کن
دوباره عطر تو پیچیده در فضای خانه ی عشق
دوباره باز صدای دهل شنیده ام از دور
گمان کنم که از آنجاست، زجشنواره ی عشق
دوباره عقل و دلم مست گشته و زایل
که می رسم به تو آنجا، ز آستانه ی عشق؟
چه می شود که مرا هم بخوانی و ... ببری
ز درد با تو نبودن، خدا، ز بی نوایی عشق
دوباره روز شمارم، که آید آن روزی
بیایم و بنشینم به پای سفره ی تو
خدای خوب و عزیزم، تو ای الهه ی عشق
چقدر منتظر نشسته بود، دل انتظار می کشید
مگر بیایی از درم،... دلم به هیچ ماند و رفت
چسان دو چشم های تو، قرار من ز کف ببرد
چقدر جذبه ی تنت، خیال من تپاند و رفت
و اشتیاق بودنت، مرا اسیر خویش کرد
کبوتر حضور را، ز بام کس پراند و رفت
چقدر گنگ و مبهمم، خدا رساندت عزیز
چرا که عطر بودنت، امید را چکاند و رفت
درون سینه ام غم دارم و عشق فضایی چون محرم دارم و عشق
امام قلب من! من را صدا کن بدون تو ، تو را کم دارم و عشق
زان خاک تو شدم تا بر من گهر بباری چو موی از آن شدم من تا تو سرم بخاری
زان دست شستم از خود تا دست من تو گیری زان چون خیال گشتم تا در دلم گذاری
زان روز و شب دریدم در عاشقی گریبان تا تو ز مشرق دل چون مه سری برآری
زان اشکبار گشتم چون ابر در بهاران تا نو بهار حسنت بر من کند بهاری
حمال آن امانت کانرا فلک نپذرفت گشتم باعتمادی کز لطف توست یاری
شاها بحق آنک بر لوح سینه هردم از بهر بت پرستان نو صورتی نگاری
بنمای صورتی را کان لوح در نگنجد
تا بت پرست و بتگر یابند رستگاری
مولانا
چه رهوار است اسبِ تن، در این از خویش رفتن!
چُنین، آفاق هستی را به آنی در نوردیدن!
نیایشگاه شد هستی، در این احساس سرمستی
مبارک در تب حیرت به خود چون بید رقصیدن!
سپید و سبز و گلگونم، دگرگونم، دگرگونم
مبارک باد این هر دَم به رنگی تازه روییدن!
طوافم کن که در من او، روان گردیده، همچون جو
ثوابی بی کران دارد به گرد عشق گردیدن
نماندم، کو پرستنده؟ به جو پیوست جوینده
نپرسید از نشان من، نگویید از پرستیدن
قربان ولیئی، کتاب ترّنم داوودی سکوت
دلتنگم و دیدار تو درمان منست بیرنگ رخت زمانه زندان منست
بر هیچ دلی مباد و بر هیچ تنی آنچ از غم هجران تو بر جان منست
مولانا
وز میان خنده هایم، تلخ،
و خروش گریه ام، ناشاد،
از درون خسته ی سوزان،
می کنم فریاد، ای فریاد! ای فریاد!
خانه ام آتش گرفته ست، آتشی بیرحم
همچنان می سوزد این آتش،
نقشهایی را که من بستم بخون ِ دل،
بر سر و چشم ِ در و دیوار،
در شب رسوای بی ساحل.
وای بر من، سوزد و سوزد
غنچه هایی را که پروردم به دشواری،
در دهان گود گلدانها، روزهای سخت بیماری.
از فراز بامهاشان، شاد،
دشمنانم موذیانه خنده های فتحشان بر لب،
بر من آتش به جان ناظر.
در پناه این مشبّک شب.
من به هر میدوم، گریان از این بیداد.
می کنم فریاد، ای فریاد! ای فریاد!
وای برمن، همچنان می سوزد این آتش
آنچه دارم یادگار و دفتر و دیوان؛
وآنچه دارد منظر و ایوان.
من به دستان پر از تاول
این طرف را می کنم خاموش،
وز لهیب آن روم از هوش؛
ز آن دگر سو شعله برخیزد، بگردش دود.
تا سحرگاهان که می داند، که بود ِ من شود نابود.
خفته اند این مهربان همسایگانم شاد در بستر،
صبح از من مانده بر جا مشت ِ خاکستر؛
وای، آیا هیچ سر بر می کنند از خواب،
مهربان همسایگانم از پی امداد؟
سوزدم این آتش بیدادگر بنیاد.
می کنم فریاد، ای فریاد! ای فریاد!
مهدی اخوان ثالث
مائیم که تا مهر تو آموخته ایم چشم از همه خوبان جهان دوخته ایم
هر شعله کز آتش زنه ی عشق جهد در ما گیرد از آنکه ما سوخته ایم
مولانا
پنهان مشو که روی تو بر ما مبارکست نظاره ی تو بر همه جانها مبارکست
ای نو بهار حسن بیا کان هوای خوش بر باغ و راغ و گلشن و صحرا مبارکست