رود شد و روانه شد، شور شد و ترانه شد
عشق شد، عاشقانه شد، روح من و روان من
می روم و کنار کو؟ می رهم و حصار کو؟
باز چه بیکرانه شد، جان من و جهان من
سفره نور را ببین، زمزم شور را ببین
می خورم و خیال تو آب من است و نان من
رنگ پرید، آمدی، چشم ندید، آمدی
وه! چه لطیف می دمد، ماه در آسمان من
قربان ولئیی